بیراهه رفته بودم آن شب

دستم را گرفته بود و میکشید

زین پس

همه عمر را، بیراهه خواهم رفت...

 حسین پناهی

...

 

پی نوشت ۱: 

می روم با عجله و اضطراب ، چیزی بین راه رفتن و دویدن

می ترسم نرسیده به آنجا اتفاقی برایم بیفتد

می ترسم  ..

 

گفت : 

رهایی متاعی نیست که سر هر کوی و برزن فروخته شود.

آن به اندازه لذت خوردن یک غذایی خوشمزه زود از دست می رود

مگر آنکه قدر گرسنگی را بدانی!

 

پی نوشت۲:

چه طلوع هایی که دست به زانو از زمین بلند شدم .

 

پا بر آتشی گذاشتی

که سوختنش

تورا تا مرز خاکستر کشاند

 و به تو آموخت

 تا چه بی نهایتی

می توان پا پس نکشید

 

 پی نوشت۳:

کن اللهم بعزتک لی فی کل الاحوال رؤفا

 و فی جمیع الامور عطوفا