کی رفته ای زدل که تمنا کنم تو را..

ده سال و اندی پیش اینجا شروع کردم به نوشتن. درست در سربالایی های نفس گیر جوانی .. در اوج هیجانات و آروزها ..آن موقع من بودم و آرزوهای دراز و دلی که با تو خوش بود..
حالا ده سال از آن روزها میگذرد و بعد از آن همه نشیب و فراز، به فصل استجابت رسیده ام، اما چه سود؟!...که ندارمت..
که نمیدانم حتی کجا گمت کردم؟! به کدام منطق، به کدام قضاوت، به کدام انتخاب اشتباه فروختمت ...تو را من در ازای چه باختم و نمی دانم .. تو یی که همه دارایی ام بودی..
پ.ن
حالا من همه چیز دارم و تو را
ندارم
و این درد کمی نیست..
پ.ن:
به تاریخ
جمعه، اول ماه محرم
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور ۱۳۹۶ ساعت 21:47 توسط رها
بسم الله الرحمن الرحیم