ما که می ترسیم از هجرت دوست
کاش می دانستیم روزگاری که به هم نزدیکیم چه بهایی دارد...

 

 

 

کامنتای یاحمید و آلوچه رو که دیدم یاد چند سال پیش، اون اوایل وبلاگ نویسی افتادم. چقــدر چسـبید. دمتون گرم! لذت خاطرات بچگی رو داشت. به همون شیرینی! انقدر کیف کردم که دلم خواست یه پست جدید بذارم و بشینم منتظر!

حال و هوایی داشتیم برا خودمونا! یادش بخیر..

از دوستای قدیمی چه خبر؟ کی آمار بچه هارو داره؟ آلوچه جان از آبجی چه خبر؟ هرکی از هرکدوم سر سراغ دارید یه خبری بدید. بلکه دوباره مثل قدیم جمع شیم دور هم و از نو بنویسیم..

 

 

 

به چشم هایت بگو
انقدر برای دلَم رجز نخوانند
من اهل جنگ نیستم
شاعرم!


خیلی که بخواهم گرد و خاک کنم
شعری می نویسم
آنوقت
اگر توانستی
مرا در آغوش نگیر …

 

 پ.ن 

عاشق لباس دختره تو عکسم.

 

پ.ن

دیروز تو هایپر دنبال یه کتاب میگشتم, برباد رفته رو دیدم. ازون موقع گیر کردم تو تابستون سیزده سالگی. بعد هرچی فکر میکنم نمی فهمم این همه سال چه جوری گذشته! به گمونم یه برش از زندگیم گم شده!!! یه حس غریبی دارم..

 

پ.ن

بوی پاییز داره میاد..

دلم کیک شکلاتی میخواد با چایی داغ تو یه بعد از ظهر خنک

 

پ.ن

خدا جان!

این بهشتی که برا زیر پای ما وعده دادی هرچی هم باشه باز کمه!!!

گفتم در جریان باشی.

والا!!!

 

 

 

باران تـــویی

به خاک مـن بزن..

 

پ.ن

سپاس تو را

برای تمام مهربانی هایت ..