حالا پیراهن چرک آن سالها را به در می آورم
می گذارم روبروی سهمی از سکوت آن سالها
و می گریم و می گریم و می گریم
چندان بلند بلند که باران بیاید!


صدايي از حوالي پلكهاي پدرم گفت:
"مردها گريه نمي كنند!"
حالا بزرگ شده ام!
مي دانم كه پدرم نيز
بارها در غم تقويمها گريه كرده است!
حالا مي دانم كه هيچ غمي غم آخر نخواهد بود!
.
.
.
با این همه گمان مبر که در برودت این بادها خواهم لرزید !
می گذارم روبروی سهمی از سکوت آن سالها
و می گریم و می گریم و می گریم
چندان بلند بلند که باران بیاید!


صدايي از حوالي پلكهاي پدرم گفت:
"مردها گريه نمي كنند!"
حالا بزرگ شده ام!
مي دانم كه پدرم نيز
بارها در غم تقويمها گريه كرده است!
حالا مي دانم كه هيچ غمي غم آخر نخواهد بود!
.
.
.
با این همه گمان مبر که در برودت این بادها خواهم لرزید !
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 11:30 توسط رها
|
بسم الله الرحمن الرحیم