حالا پیراهن چرک آن سالها را به در می آورم

می گذارم روبروی سهمی از سکوت آن سالها

و می گریم و می گریم و می گریم

چندان بلند بلند که باران بیاید!





صدايي از حوالي پلكهاي پدرم گفت:


"مردها گريه نمي كنند!"

حالا بزرگ شده ام!

مي دانم كه پدرم نيز

بارها در غم تقويمها گريه كرده است!

حالا مي دانم كه هيچ غمي غم آخر نخواهد بود!


.

.
.


با این همه گمان مبر که در برودت این بادها خواهم لرزید !