مرغ دل ما را كه به كس رام نگيرد
آرام تويي
دام تويي دانه تويي تو..
اميدي اگر باشد به اين شب هاست ..
تو درخت خوب منظر همه ميوه اي
وليكن
چه كنم به دست كوته كه نمي رسد به سيبت

براي داشتن چيزي كه تا به حال نداشتي
بايد
كسي باشي كه تا به حال
نبودي!

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود..

دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند..

حریفا! میزبانا !
میهمان سال و ماهت پشتِ در چـون مـــوج می لرزد

اَللّهُمَّ
اِنّی اَسئَلُِکَ بِکِتابِکَ المُنزَلِ
وَ ما فیهِ اسمُکَ الاَکبَرُ و اَسماؤُکَ الحُسنی
وَ ما یُخافُ وَ یُرجی
اَن تَجعَلَنی مِن عُتَقائِکَ مِنَ النّار
بک یا الله یا الله یا الله
بس در ِ بسته که به مفتاح دعا بگشایند ..

و ما ادریک ما لیلة القدر
تو چه دانی از عظمت این شب..
زان سوی او چندان وفا .. زین سوی تو چندین جفا
زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم
زان سوی او چندان نعم .. زین سوی تو چندین خطا
چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان
کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا
بانک شعیب و نالهاش وان اشک همچون ژالهاش
چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا
گر مجرمی بخشیدمت .. وز جرم آمرزیدمت
فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا
صدا کن مرا صدای تو خوب است ..
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:39  توسط رها

صلاح کار کجا و من ِخراب کجا
ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا ؟!
+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 11:49  توسط رها

کـتب عــلی نفســه الرحمــة


اسـمتو "ببخــش" به لـب هام
یا الله یا الله یا الله یا الله


دلبرا
پیش وجودت همه خوبان عدمند
سروران بر در سودای تو خاک عدمند
شهری اندر طلبت سوخته در آتش عشق
خلقی اندر طلبت غرقه دریای غمند
تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب ..



فمن یعمل مثقال ذرة خیرا
یره
می بیند آن کار خوبت را
اگر ذره ای باشد


هـر کس که گـفت خـاک در دوسـت توتیاسـت
گو این سخن معاینه در چشم ما بگو


من نمـی گویم
من نمی دانم تو را آن سان که باید گفت!
از تو گفتن
پای دل در گل
بال های شعر من در بند..
انا توجهنا وستشفعنا وتوسلنا بک الی الله
دل به زبان نمی رسد ..

یعنی ما هنوز انتخابت نکرده ایم ؟!!
بعدِ این همه سال!!
بعد ِاین همه وقت
از تو راستگو تر
از تو مدیر تر
متین تر
..
تــــــرین ها که همه از آنِ تو بود و هست
خرداد هم تمام می شود
و رو سیاهی اش می ماند به ما
که آمدنت محتاجِ میلیون ها جانِ مشتاق نبود!
اما
همین اندک هم مهیا نبود!

وقت آن است که خون موج زند در دل لعل ..

یا ایّها الانسان
ما غرّک بربّک الکریم؟
چه شد که گستاخ شدی در برابر پروردگار کریمت؟!
انفطار/آیه6

از آدمیزاد می گویم :
که خدایش همه چیزش داد تا همه چیزش خدایش باشد
اما
او همه چیز دارد الا
خدایش را!
...

گويند تمنايي از دوست بكن سعدي
جز "دوست" نخواهم كرد از دوست تمنايي

تو که دور از دل ما نبودی که ...
اقرب من حبل الورید..

تو ستاره غریبی .. تو شکوه باور من

غمــت
در نهانخانه دل نشیند ..

من پا کشیدم از عهد بسته ام
تو پا فشردی بر
مهربانیت

از آن تبار خود شکن
تو مانده ای
و
بغض من
..
به دست رحمتم از خاک آستان بردار

سخن از بودن نیست سخن از ماندن نیست
سخن از عمق غم است!
و غباریکه در اندوه زمان جاری است
سخن از تلخی یک ناپیداست!
یادم نمی رود آن نماز صبحی که آیه به آیه حمدش را گریستی ..
یک لحظه گفتم تاب نمی آوری و به سلام آخر نمی رسی!
و حالا .. من باید حمد بخوانم ..
چه روزگار حقیری
کمترین اقدام یعنی آه را گم کرده ام!
بسم الله الرحمن الحیم
الحمدلله رب العالمین
..
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 17:15  توسط رها

ارْجِعِی
إِلَى رَبِّكِ رَاضِیةً مَرْضِیة

هرگز آیا این همه عاشقت بوده ام ؟!
کجا بودم ای عشق!
چرا چتر بر سر گرفتم
چرا ریشه های عطشناک خود را به باران نگفتم
چرا آسمان را ننوشیدم و تشنه ماندم!
ببخشای ای عشق
ببخشای بر من ، که ریشه در خویش بستم و ماندم..
.
.
.
زدوری تو نمردم چه لاف عشق زنم ..

هر که را با خط سبزت سر سودا باشد
پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد

بگذار آنقدر باران ببارد
تا گلوگاه گریه از آوار این ترانه های خیس لبریز شود.
نگران نباش!
به هیچ جای این آسمان ساده صبور بر نمی خورد
اگر گهگاه پلک های خسته و خاموش من
برای بی قراری نیامدنت ببارد
حالا دیگر عابران خواب گرد هم ، اندازه علاقه را می دانند
با سر انگشتان خسته بر سینه دیوار ِ این کوچه بی ستاره می نویسند
تو آن سخاوت سبزی
که انتظارت را همیشه پنجره در پنجره پریشانم..
خوب تریـن حادثه می دانمت!
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 12:59  توسط رها

من که با دریا تلاطم کرده ام .. راه دریا را چرا گم کرده ام ؟!!

چقـــدر برنگشـتم از خودم !
و َاذکُرْ ربک َ فی نفسک تضَرّّّعا
ولا تکُنْ من الغافلین
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:24  توسط رها

هر کس روزنه ای ست به سوی خداوند، اگر اندوهناک شود. اگر به شدت اندوهناک شود ..
مصطفی مستور

شعری بخوان! برای دلم با ردیف "نور"

انتهای راه
بن بست
دیوار
هیچ افقی در رو به رو نیست
فقط سر را به آسمان بلند کن
چه بی انتها..
هیچ بن بستی راباور نمی کنم!

سمـــــــــــــع الله لمن حمــــده ...


فَاِنْ دَعَوْتُكَ اَجَبْتَنى
وَاِنْ سَئَلْتُك َاَعْطَيْتَنى
وَاِنْ اَطَعْتُكَ شَكَرْتَنى وَاِنْ شَكَرْتُكَ
زِدْتَنى!
هزار مرتبه گفتند و باز تازه و گیـراست
حدیث ِ کهنه ی عشق مکرری که تو بودی

من نه آنم که سست بازآیم
ور ز سختی به لب رسد جانم
+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 11:25  توسط رها

سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است ..
امیرالمونین علی (ع) می فرماید:
من وثق بماء لم یظمأ
آنکس که به وجود آب یقین دارد
تشنه نمی ماند !
.
.
.
تو را با ایمان به بزرگی ات صدا می زنم
تو كه بی نهایت بینایی و شنوایی
تو را كه وقتی نامت را می برم
از خواسته دلم آگاهی
تویی كه هیچ چیزی بر تو پوشیده نیست
تویی كه نیاز نداری بنده ات
تو را به صلاح و مصلحت خویش بخواند..

عجب سخت است صرف فعل عشــقـ ت

واستعینو
بالصبر و الصلوه ان الله مع الصابرین
نگو!
نگو که باغچه ما
از آوار آن همه باران
قطره ای هم به نصیب نبرد !
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 17:44  توسط رها

من صفحه به صفحه
تا آخر این قصه به دنبال تو هستم..

نوشتم:
"دو رکعت عشق"
و حسابش را سوا کردم از غیر
که یادم نرود
که هرگز از یادِ مهربانش نمی رود که هستم.
**
دل خوش گرمای کسی نیستم
آمده ام
تا تو بسوزانی ام
آمده ام
باعطش سالهـــا
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
**
اللّهم
انی اسئلک حبّک و حبّ
من یحبّک
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 11:55  توسط رها


88/8/8
بی تو شروع شد
اما
کاش با تو تمام شود.

