تبليغاتX
خلوت ِدل


آن سان شده ام گم كه به من دسترسي نيست !


 
 

پ.ن

يك نفر مي خواهم كه مرا با خودم مهربان كند ..

جدا گفتم !




+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 17:9  توسط رها  | 
كه با ما نرگس او سرگران است ..


 


می دانی

که حوالي قنوت دست هايم را

به آسمان سپرده ام..




ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد..




+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 17:24  توسط رها  | 

چترت را کنار ایستگاهی در مه فراموش کن

خیس و خسته بیا

نمی خواهم شاعر باشی

باران باش!



اگر عشق نبود

هرگز هيچ آدمي زاده را

تاب ِسفري اينچنين نبود!

...

چنين گفتي

 بالباني كه مدام

  پنداري

 نام گلي را

زمزمه مي كند..








+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:19  توسط رها  | 

خوشا آن دل

كه دلدارش تو باشي، خوشا آن جان..


بلند مي پرم به آن هوا كه تويي ..


رو‌به‌روی من فقط تو بوده‌ای
از همان نگاه اولین
از همان زمان که آفتاب
با تو آفتاب شد
از همان زمان که کوه استوار
آب شد
از همان زمان که جستجوی عاشقانه مرا
نگاهِ تو جواب شد ... 

نگاهِ تو جواب شد ... 

نگاهِ تو جواب شد ... 




پ.ن


 شازده كوچولو پرسيد: اهلي كردن يعني چه ؟

روباه گفت:

يك چيزي است كه پاك فراموش شده، يعني:

ايجاد علاقه كردن و

.. اگر تو مرا اهلي كني آنوقت

صداي پايي را مي شناسم كه با هر صدايي فرق مي كند ..


مرا اهلي كن..




پ.ن

تو نانوشته مي داني ..



السـلام عليك

ايـها الامام الرئـوف الرئوف  الرئوف الرئوف



راهمان دور و دلمان كنار همين گريستن است  ..




+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 9:15  توسط رها  | 

شب ِ عاشقان ِ بي دل چه شب دراز باشد ..



تنها باشي و پاييز باشد و

هرچيزي و هرجايي و هر كسي تو را وصل كند به روزهايي كه نبايد ..

آدم مجنون هم كه نشود مي شود من!

كه تا سحر خانه را وجب مي كنم 



هزار دفعه اسامي و شماره ها را نگاه مي كنم



كسي را براي اين موقع از شب

اين وقتِ پاييز

اين همه سرما و تنهايي ندارم !



.

.

.



كاش روي كه بر مي گردانم از اين همه شب و تاريكي و سرما

در آستانه در

تو باشي و نور و گرما..




"دل به دل راه دارد" ؟!




+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 19:48  توسط رها  | 

خیال تیغِ تو با ما حدیث تشنه و آب است ..



بقیة الله خیر لکم ...



شب است و

جاده‌ بی‌انتهای منتهی به تو

من‌ام و

دست خالی و

پای پیاده...

فانوسی بالا بگیر

مرکبی برسان و

توشه‌ای...




جمعه های بی تو ..

دلگیر .. سرد .. نامهربان




پ.ن

بسته ام در خم گیسوی تو امید دراز

آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم 






+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 17:6  توسط رها