بار الها!
من به خیری که از تو بر من نازل شود سخت محتاجم سخـــــــت محتاج
وقتی نسبتِ پست های پاپلیش شده به نشده ات
یک به ده شود
یعنی نیا عزیز ِ من
ننویس!
یعنی برو
برو یک جایی با یک کسی تا می توانی حرف بزن
انقدر که سبک شوی
تمام شوی
بعد بیا مثل آدم دوباره از نو شروع کن!
می روم ..

هی نقطه نازک
فعل آخر جمله را بشکن
تمامش کن!
گرفته مه همه ی جاده را مشخص نیست
که صاف می شود آیا هوا ؟ مشخص نیست
چطور باید از این راه مه گرفته گذشت
از این مسیر که یک ردّ پا مشخص نیست
و من چقدر در این مه به گریه محتاجم
ولی برای خودم ؟ یا خدا ؟ مشخص نیست
چه حسّ خوبِ غریبی ؛ به جستجوی خودت
شبانه راه بیفتی ... کجا ؟ مشخص نیست
و تا همیشه از این شهر مرده کوچ کنی
و دورِ دور شوی ... دور... تا ... مشخص نیست
درست می روی آیا ؟ و یا ... نمی دانی
صحیح می رسی اما ؟ و یا ... مشخص نیست
... کسی شبیه نسیم از کنار من رد شد
غریبه بود ؟ وَ یا آشنا ؟ مشخص نیست

ما خود شکسته ایم در این آزمون تلخ
دیگر بگو خدا نکند امتحانمان


دلبرا
پیش وجودت همه خوبان عدمند
سروران بر در سودای تو خاک عدمند
شهری اندر طلبت سوخته در آتش عشق
خلقی اندر طلبت غرقه دریای غمند
تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب ..



چه حکایت از فراغت که نداشتم ولیکن ..
راستی هیچ میدانی من در غیبت پر سوال تو
چقدر ترانه سرودم
چقدر ستاره نشاندم
چقدر نامه نوشتم که حتی یک خط ساده هم به مقصد نرسید
رسید!
اما وقتی که هیچ کس در خاموشی خانه
خواب باز آمدن مسافر خویش را نمی دید..
..

