تبليغاتX
خلوت دل خاص

فمن یعمل مثقال ذرة خیرا

   یره


                                                                


می بیند آن کار خوبت را

اگر ذره ای باشد 

حتی!


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 18:0  توسط رها  | 

گفتی که دلتنگی نکن آخ مگه می شه نازنین ..



میان ماندن و رفتن

درنگ

می کشد مرا..




+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 9:27  توسط رها  | 
سر ِ ارادت ما و آستان حضرت دوست ..




هـر کس که گـفت خـاک در دوسـت توتیاسـت

گو این سخن معاینه در چشم ما بگو




+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 12:12  توسط رها  | 

به شهرم یکی مهربان دوست بود..



خنکای لطفت آنچــنان به جان نشست ..



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 10:51  توسط رها 


دردمندان به چنین درد

نخواهند دوا را



"رنج"

روح انسان را عمیق می کند

تمام که می شود

تو می مانی و یک روح "عمیق"

..


و آن وقت است که

فرصتِ هرچند اندکِ مابین این دو رنج

شادی اش

رهایی اش

و

آرامشش

عجیب عمیــــق است عجیب..





+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 15:43  توسط رها  | 

می آیی همسفرم شوی؟ ..



تصویر را که دارید

خودم هم باور نمی کردم شمال باشد و نیمه تیر ماه و

اینچنین هوایی!

کلهم ابر و باد و فلک از این طرف،

از آن طرف هم دولت مهرورز!! دست به دست هم داده بودند

تا ما بسی مشعوف شویم از یک تعطیلات دور از انتظار 

..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 8:44  توسط رها  | 
سودای آن ساقی مرا، باقی همه آنِ شما


من نمـی گویم

من نمی دانم تو را آن سان که باید گفت!

از تو گفتن

پای دل در گل

بال های شعر من در بند..



انا توجهنا وستشفعنا وتوسلنا بک الی الله


دل به زبان نمی رسد ..





+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 11:9  توسط رها  | 
زلفِ تو همان مونس جان است که بود ..



عوض تو من نیابم که به هیچ کس نمانی!


سعادت

  یعنی بودنت، یعنی داشتنت

یعنی تو باشی و من نفهمم این زندگی هزار نشیب و فراز کمر شکن دارد

یعنی امنیت وجودت که باشی و نلرزد دلِ این دختر

سعادت

یعنی سر بر شانه ات

یعنی امـن تـرین پناهِ این عالـم




از اقبال بلندم همین بس که

تو را دارم 





با خبــــر باش که دنیای منی ..




+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 6:45  توسط رها  | 


دلــم از غربت سنچاقک پر ..


بگو یم

نگو یم

نمی‌گو يم اما

خودم هم خودم را رعایت نکردم!



نگو دفترش را به روی خودش بست

که روی مرا هم نبیند

نمي‌خواسـتم بعدِ آن شعـرها از تو بد دیده باشـم

تو در حقِ آن شعرها، شاعری کرده بودی!

کمی وزن کم کرده‌ام بی تویی را

ولی مي‌نويسم:

قسم خورده‌ام که رعایت کنم زندگی را!



+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 10:29  توسط رها  | 

و قشـنگ تـرین شـبای پر سـتاره شـبِ توسـت..



شهر ِ من، من به تو می اندیشم ..



تهران

شب از تو دور اســت..




+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 15:53  توسط رها  | 

من به مهمانی چشمانِ تو عادت دارم

ان الله بصیر بالعباد


 

 

 که ماه، ماهِ تو باشد و

بنده

بنده تو و 

مهربانی و رحمت

از آنِ تو


..


گـنه نپرسـد و بر عاشـقان ببخشـاید ..



+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 10:21  توسط رها  | 

حالا که آمده ای قبول کن

جاده ها

به جایی نمی رسند!

این بار از مسیر رودخانه می رویم..



رازِ این پرده نهان است و

نهان

خواهد ماند!




+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 10:20  توسط رها  | 


گاهی چقدر "روح"محتاج فرصت هایی ست که در آن "هیچ کس" نباشد!

                                                             

                                                                دکتر شریعتی




+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 11:46  توسط رها 

نه قهوه ی تلخ

نه پیک های مکرر

.

.

یک جرعه صدایت کافی است!



هیچ هشیار ملامت نکند مستی مارا ..





+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 17:2  توسط رها  |