فمن یعمل مثقال ذرة خیرا
یره
می بیند آن کار خوبت را
اگر ذره ای باشد

گفتی که دلتنگی نکن آخ مگه می شه نازنین ..

میان ماندن و رفتن
درنگ
می کشد مرا..


هـر کس که گـفت خـاک در دوسـت توتیاسـت
گو این سخن معاینه در چشم ما بگو

به شهرم یکی مهربان دوست بود..

خنکای لطفت آنچــنان به جان نشست ..
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 10:51  توسط رها

دردمندان به چنین درد
نخواهند دوا را
"رنج"
روح انسان را عمیق می کند
تمام که می شود
تو می مانی و یک روح "عمیق"
..
و آن وقت است که
فرصتِ هرچند اندکِ مابین این دو رنج
شادی اش
رهایی اش
و
آرامشش
عجیب عمیــــق است عجیب..

می آیی همسفرم شوی؟ ..
تصویر را که دارید
خودم هم باور نمی کردم شمال باشد و نیمه تیر ماه و
اینچنین هوایی!
کلهم ابر و باد و فلک از این طرف،
از آن طرف هم دولت مهرورز!! دست به دست هم داده بودند
تا ما بسی مشعوف شویم از یک تعطیلات دور از انتظار


من نمـی گویم
من نمی دانم تو را آن سان که باید گفت!
از تو گفتن
پای دل در گل
بال های شعر من در بند..
انا توجهنا وستشفعنا وتوسلنا بک الی الله
دل به زبان نمی رسد ..

عوض تو من نیابم که به هیچ کس نمانی!
سعادت
یعنی بودنت، یعنی داشتنت
یعنی تو باشی و من نفهمم این زندگی هزار نشیب و فراز کمر شکن دارد
یعنی امنیت وجودت که باشی و نلرزد دلِ این دختر
سعادت
یعنی سر بر شانه ات
یعنی امـن تـرین پناهِ این عالـم
از اقبال بلندم همین بس که
تو را دارم
با خبــــر باش که دنیای منی ..

دلــم از غربت سنچاقک پر ..

بگو یم
نگو یم
نمیگو يم اما
خودم هم خودم را رعایت نکردم!
نگو دفترش را به روی خودش بست
که روی مرا هم نبیند
نميخواسـتم بعدِ آن شعـرها از تو بد دیده باشـم
تو در حقِ آن شعرها، شاعری کرده بودی!
کمی وزن کم کردهام بی تویی را
ولی مينويسم:

و قشـنگ تـرین شـبای پر سـتاره شـبِ توسـت..

شهر ِ من، من به تو می اندیشم ..
تهران
شب از تو دور اســت..

من به مهمانی چشمانِ تو عادت دارم
ان الله بصیر بالعباد

که ماه، ماهِ تو باشد و
بنده
بنده تو و
مهربانی و رحمت
از آنِ تو
..

حالا که آمده ای قبول کن
جاده ها
به جایی نمی رسند!
این بار از مسیر رودخانه می رویم..

نهان
خواهد ماند!

گاهی چقدر "روح"محتاج فرصت هایی ست که در آن "هیچ کس" نباشد!
دکتر شریعتی
+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 11:46  توسط رها

نه قهوه ی تلخ
نه پیک های مکرر
.
.
یک جرعه صدایت کافی است!


