من پا کشیدم از عهد بسته ام
تو پا فشردی بر
مهربانیت

از آن تبار خود شکن
تو مانده ای
و
بغض من
..
به دست رحمتم از خاک آستان بردار

سخن از بودن نیست سخن از ماندن نیست
سخن از عمق غم است!
و غباریکه در اندوه زمان جاری است
سخن از تلخی یک ناپیداست!
یادم نمی رود آن نماز صبحی که آیه به آیه حمدش را گریستی ..
یک لحظه گفتم تاب نمی آوری و به سلام آخر نمی رسی!
و حالا .. من باید حمد بخوانم ..
چه روزگار حقیری
کمترین اقدام یعنی آه را گم کرده ام!
بسم الله الرحمن الحیم
الحمدلله رب العالمین
..
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 17:15  توسط رها

ارْجِعِی
إِلَى رَبِّكِ رَاضِیةً مَرْضِیة

تو مرد باش و مينديش از گراني درد
هميشه درد
به سروقت مرد مي آيد!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:26  توسط رها

هرگز آیا این همه عاشقت بوده ام ؟!
کجا بودم ای عشق!
چرا چتر بر سر گرفتم
چرا ریشه های عطشناک خود را به باران نگفتم
چرا آسمان را ننوشیدم و تشنه ماندم!
ببخشای ای عشق
ببخشای بر من ، که ریشه در خویش بستم و ماندم..
.
.
.
زدوری تو نمردم چه لاف عشق زنم ..

حـالا به هـر زنجیـری که می نگـرم
بوی نسیم و ستاره می آید!
حالا به هر قفلی که می نگرم کلام کلید و اشاره می بارد..
فقط در حیرتم
که از چه هوای رفتن به جائی دور
هی دل بی قرار را پی آن پرنده می خواند..
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:0  توسط رها

وبلاگم با اکسپلورر با یه پست نصفه بالا میاد !
نمی دونم چند وقته این جوریه ، چون خودم همیشه با موزیلا می دیدم :(
کسی دلیل خاصی به نظرش می رسه ؟

هر که را با خط سبزت سر سودا باشد
پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد

بگذار آنقدر باران ببارد
تا گلوگاه گریه از آوار این ترانه های خیس لبریز شود.
نگران نباش!
به هیچ جای این آسمان ساده صبور بر نمی خورد
اگر گهگاه پلک های خسته و خاموش من
برای بی قراری نیامدنت ببارد
حالا دیگر عابران خواب گرد هم ، اندازه علاقه را می دانند
با سر انگشتان خسته بر سینه دیوار ِ این کوچه بی ستاره می نویسند
تو آن سخاوت سبزی
که انتظارت را همیشه پنجره در پنجره پریشانم..
خوب تریـن حادثه می دانمت!
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 12:59  توسط رها

تمام قصــه همین بود :
تو باد بودی و من
در مـباد
سرگردان!

من که با دریا تلاطم کرده ام .. راه دریا را چرا گم کرده ام ؟!!

چقـــدر برنگشـتم از خودم !
و َاذکُرْ ربک َ فی نفسک تضَرّّّعا
ولا تکُنْ من الغافلین
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:24  توسط رها

هر کس روزنه ای ست به سوی خداوند، اگر اندوهناک شود. اگر به شدت اندوهناک شود ..
مصطفی مستور

شعری بخوان! برای دلم با ردیف "نور"

انتهای راه
بن بست
دیوار
هیچ افقی در رو به رو نیست
فقط سر را به آسمان بلند کن
چه بی انتها..
هیچ بن بستی راباور نمی کنم!

سمـــــــــــــع الله لمن حمــــده ...


فَاِنْ دَعَوْتُكَ اَجَبْتَنى
وَاِنْ سَئَلْتُك َاَعْطَيْتَنى
وَاِنْ اَطَعْتُكَ شَكَرْتَنى وَاِنْ شَكَرْتُكَ
زِدْتَنى!
هزار مرتبه گفتند و باز تازه و گیـراست
حدیث ِ کهنه ی عشق مکرری که تو بودی

من نه آنم که سست بازآیم
ور ز سختی به لب رسد جانم
+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 11:25  توسط رها

می گذارم روبروی سهمی از سکوت آن سالها
و می گریم و می گریم و می گریم
چندان بلند بلند که باران بیاید!


صدايي از حوالي پلكهاي پدرم گفت:
"مردها گريه نمي كنند!"
حالا بزرگ شده ام!
مي دانم كه پدرم نيز
بارها در غم تقويمها گريه كرده است!
حالا مي دانم كه هيچ غمي غم آخر نخواهد بود!
.
.
.
با این همه گمان مبر که در برودت این بادها خواهم لرزید !

بگو رهايم کنند ، بگو راه خانه ام را به ياد خواهم آورد ..


می خواهم به باران
به بوی خاک
به اشکال کنار جاده بيندیشم
.
.
.
هی دلیل روی دلیل می بافم اما این رشته های تابیده
هیچ شکلی به خود نمی گیرد!
هیچ فرقی نمی کند!
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:45  توسط رها

